تبليغاتX
بدون عنوان

یکشنبه 2 بهمن1390

اومدم یه چرخی تو وبلاگهای دوستام زدم.

دلم گرفت...

بعضیها مثل خودم مدت ها  چیزی ننوشته بودن،

بعضیها هم نوشته بودن، مرتب، ولی هیچکس نیومده بود بخونه!

همش تقصیر این فیس بوک لامذهبه!!!

نوشته شده توسط سولماز در 1:19 |  لینک ثابت   • 

شنبه 1 بهمن1390

ببخشید که دلم میشکنه !! واقعاً ببخشید! دست خودم نیست !!

نوشته شده توسط سولماز در 1:8 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 28 دی1390

نمیدونم از بهار 89 چی شد که یادم رفت وبلاگ دارم!

یادم رفت بقیه وبلاگ دارن!

گم شدم ! نمیدونم کجا ، ولی انگار کم کم دارم پیدا میشم :)

نوشته شده توسط سولماز در 2:10 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 14 دی1388

تیکه هاش خیلی ریز ریز شده !

یعنی دوباره میتونه به هم بچسبه؟!

نوشته شده توسط سولماز در 22:33 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 27 مهر1388

بعضی وقتها اینقدر کارهای احمقانه ازم سر میزنه که از دست خودم دیوونه میشم!!!

یه جور بیشعوری خاص که انگار چاره نداره!!!!

ای خدا!

نوشته شده توسط سولماز در 16:8 |  لینک ثابت   • 

جمعه 20 شهریور1388

ازت متنفرم

ایمان دارم به فجیع ترین شکل ممکن خواهی مرد.

لعنت بر تو


پ.ن : فکر نمیکنم لازم باشد بگویم منظورم کیست!

نوشته شده توسط سولماز در 23:52 |  لینک ثابت  

دوشنبه 11 خرداد1388

ما درس سحر در ره ميخانه نهاديم
محصول دعا در ره جانانه نهاديم

در خرمن صد زاهد عاقل زند آتش
اين داغ که ما بر دل ديوانه نهاديم

سلطان ازل گنج غم عشق به ما داد
تا روی در اين منزل ويرانه نهاديم

در دل ندهم ره پس از اين مهر بتان را
مهر لب او بر در اين خانه نهاديم

در خرقه از اين بيش منافق نتوان بود
بنياد از اين شيوه رندانه نهاديم

چون می رود اين کشتی سرگشته که آخر
جان در سر آن گوهر يک دانه نهاديم

المنة لله که چو ما بی ‌دل و دين بود
آن را که لقب عاقل و فرزانه نهاديم

قانع به خيالی ز تو بوديم چو حافظ
يا رب چه گداهمّت و بيگانه نهاديم
نوشته شده توسط سولماز در 0:45 |  لینک ثابت   •